X
تبلیغات
sg301 - 29

sg301

29

خب اونجا بودیم که جی هو از سوهیون درخواست ازدواج کرد بود و اونم قبول کرده بود....

جی هو:من از سو هیون درخواست ازدواج کردم و اونم قبول کرد.....احتمالا تا اخر همین ماه ما با هم ازدواج میکنیم......

سوهیون:ولی قبل از اون من به تنهایی باید برم فرانسه تا اونجا کارام رو درست کنم.......

من همین جوری داشتم اونا رو نگاه میکردم و پر چشمام اشک جمع شد.........

ووبین:معلوم هست اون داره چه غلطی میکنه؟پس یومی چی؟

جون پیو:این پسره ی پر رو که اینجوری نبود.....

انابل:بهتر.........حالا انگار که یومی خیلی اونو دوست داشته(دوست نداشتم؟)

یی جونگ:خب خوبه دیگه...جی هو عشق گم شدش رو پیدا کرد....

ووبین:من از...

که من نذاشتم حرف ووبین تموم شه و رفتم بیرون سالن.................

همون وسط زمین نشستم و زدم زیر گریه........

ابی و انابلم اومدن دنبالم......

خودم:دیدین......تو کل زندگیم یه نفر رو اینقدر دوست داشتم (منظورم پسر بود)که اونم الان داره میره....

ابی:تقصیر خودت بود...اگه تو یی جونگ رو نمیبوسیدی الان کارت می اینجا نمیکشید....

انابل:خیلی زیاده روی کردی........

ابی:انابل تو یه کاری کن.......

انابل:چی کار کنم....؟؟؟

که یهو من از دور جی هو و سو هیون رو دیدم.......

اونا داشتن به سمت ما میومدن.....

انابل:یومی پاشو خودت رو جمع کن.....

ابی:ا.....پاشو دیگه......

بعد من پاشو دم.....

وقتی سو هیون و جی هو به ما رسیدن سو هیون گفت:

یومی چرا چشمات قرمزه؟؟

خودم:ا...ا...اخه دو شبه که نخوابیدم.....من معمو.....

که جی هو نذاشت حرفم تموم شه و دستم رو کشید و با خودش برد...

سوهیونم همین جوری داشت ما رو نگاه میکرد...

جی هو منو گداشت توی ماشین خودش و در ماشین رو بست و رفت و ماشین رو روشن کرد و ....

من گفتم:داری منو کجا میبری؟؟؟؟؟

جی هو:الان خودت میفهمی....

بعد ما رفتیم به یه پارک خیلی بزرگ و باحال که هیچکس توش نبود.......

ولی من اخم کردم و گفتم:من یومیم نه سو هیون.....

جی هو:میدونم.......یومی میخوام باهات جدی صحبت کنم.....

خودم:مگه ما باهم شوخیم داریم؟

بعد خواستم برم که یهو جی هو منو از پشت بغل کرد.........

جی هو:فقط بهم بگو منو دوست داری.........

خودم:چرا.؟؟؟؟چرا باید همچین چیزی رو بگم....

جی هو:اگه واقعا منو دوست داشته باشی من سو هیون رو ول میکنم.....اون ....اون منو دوست نداره.....

خودم:پس چرا میخواد باهات ازدواج کنه؟

جی هو:اون فقط یه فیلم بود...من  سوهیون داشتیم فیلم بازی میکردیم.......

خودم:هه.........جدی؟؟؟منو بگو که چه قدر خوشحا شدم(اره جون خودم)

جی هو:یعنی تو منو دوست نداری......؟؟؟

که یهو.....................

من برگشتم و از جلو جی هو رو بغل کردم و گفتم:دوست دارم....خیلی دوست دارم....

جی هو م منو بغل کرد و دیگه ما برگشتیم پیش بقیه.......

من همش داشتم خودم رو سرزنش میکرم که من یه جورایی از ییجونگ سو استفاده کردم.......

وقتی رسیدیم پیش بقیه.....سو هیون ماجرا رو واسه بقیه تعریف کرده بود.....

ابی اومد جلوی منو گفت:کلا تو همیشه عادت داری مهمونی های مارا خراب کنی....

منم خندیدم و گفت:میانه.....(متاسفم)

بعد انابل منو بغل کرد و گفت:خیلی خوش حالم....

که ووبین گفت:بچه ها من میخوام یه چیزی رو اعلام کنم........من از ...

همه با هم:اه.........(ووبینم مثلا میخواست ادای جی هو رو دراره که شاید انابلم یه زره دلش به رحم بیاد...)

من متوجه شدم که یی جونگ نیستش........

خودم: یی جونگ کجاست؟

جون پیو:از طرف پدرش باهاش تماس گرفتن و گفتن که باید بره ایتالیا..اونم مجبور شد که زود بره.....

منم خیالم راحت شد.....

ما همه داشتیم با هم بگو و بخند میکردیم که مادر جون پیو اومد و همه ساکت شدن.....

مادر جون پیو به ابی:ابی.....تو دختر خیلی خوشگلی هستی من من میدونم که جون پیو تو رو خیلی دوست داره......اگه خونوداه ی ما و شما باهم وصلتی داشته باشه خیلی قدرتمند میشیم......پس لطفا روی پیشنهاد من فک کن......

منم گفتم:نه.......ابی .......نمی...

که انابل اومد و جلوی دهنم رو گرفت و گفت:فک کنم حالش خوب نیست......

ابی:چشم خانم گو.......من روی پیشنهادتون فکر میکنم.......

مادر جون پیوم یه لبخند به ابی زد و خداحافظی کرد.....

جون پییو دستش رو گذاشت روی شونه های ابی و گفت:فک کنم دیگه تو عروس منی....

ابی:ایش.......دستت رو بکش......من کی موافقت کردم؟؟؟؟؟؟

بعد جون پیوم دست ابی رو گشید و دیگه نمیدونم با هم رفتن کجا......

هممون داشتیم نگاشون میکردیم که ووبین گفت:.....



تاقسمت بعد......

+ نوشته شده در  90/04/08ساعت 15:4  توسط یومی  |